• بله
  • اینستاگرام

گفتگو و یادداشت

بيشتر

چهارشنبه29مهر1405

15:22

46

از دل یک میدان، تا آغاز یک زندگی

من یک حصیرم؛ ساده و بی‌ادعا. نه نامی دارم و نه نشانی، اما شب‌های زیادی در میدان، زیر آسمان، پهن شده‌ام تا آدم‌ها روی من بنشینند؛ آدم‌هایی که شاید پیش از آن شب، حتی یکدیگر را نمی‌شناختند.

من یک حصیرم؛ ساده و بی‌ادعا. نه نامی دارم و نه نشانی، اما شب‌های زیادی در میدان، زیر آسمان، پهن شده‌ام تا آدم‌ها روی من بنشینند؛ آدم‌هایی که شاید پیش از آن شب، حتی یکدیگر را نمی‌شناختند.

یادداشت / رضا معممی مقدم، مدیرکل فرهنگی سازمان اوقاف و امور خیریه -  آن شب هم مثل شب‌های دیگر، در یکی از اجتماعات شبانه یا به تعبیری :شب قرار ملت غیور ایران" پهن شده بودم. میدان، حال‌وهوای دیگری داشت. مردم آمده بودند؛ هرکس با دلی، نیتی و حرفی. یکی برای همدلی، دیگری برای شنیدن و گفتن، و آن یکی برای اینکه در کنار دیگران باشد و احساس کند تنها نیست.
از خانمی میزبانی میکردم و در کنار او جای خالی هم داشتم. هنوز نمی‌دانستم قرار است همین جای خالی، قصه‌ای بزرگ را در دل خود جای دهد.
مردی همراه همسرش نزدیک شد. با احترام اجازه گرفتند که کنار آن خانم بنشینند. چه لحظه ساده‌ای! نه تشریفاتی در کار بود، نه دعوت‌نامه‌ای و نه قرار قبلی. فقط یک اجازه، یک لبخند و کمی جابه‌جایی تا دو نفر دیگر هم بتوانند کنار دیگران بنشینند.
میزبان آن مرد و همسرش هم شدم ؛ بی‌خبر از اینکه من قرار است شاهد آغاز یک پیوند باشم.
در فواصل برنامه ها، گفت‌وگوها آغاز شد. فاصله‌ها کم شد و غریبه‌ها اندک‌اندک برای هم آشنا شدند. آن خانم، آن دو نفر را به مجلس روضه دعوت کرد. دعوتی از جنس محبت؛ دعوتی که از دل همان هم‌نشینی ساده برخاسته بود.
شنیدم آن‌ها به مجلس روضه رفتند. دیدارها ادامه یافت و آشنایی میان دو خانواده شکل گرفت. روزی رسید که خانواده آن خانم، دختر آن زوج را برای پسرشان پسندیدند و به خواستگاری او آمدند. سرانجام، آن آشنایی ساده به وصلت انجامید.
من، زیرانداز ساده‌ای که در گوشه‌ای از میدان پهن شده بودم، چگونه می‌توانستم تصور کنم که آن جای خالی، روزی به بخشی از خاطره شیرین یک خانواده تبدیل خواهد شد؟
من نه سخنرانی کردم، نه کسی را به کاری واداشتم و نه معجزه‌ای انجام دادم. فقط جایی فراهم کردم تا آدم‌ها کنار یکدیگر بنشینند؛ اما مگر بسیاری از اتفاق‌های بزرگ زندگی، از همین کنار هم نشستن‌های ساده آغاز نمی‌شوند؟
من در میدان آموخته‌ام که اجتماع، فقط جمع شدن آدم‌ها در یک مکان نیست. اجتماع یعنی فرصت دیدن یکدیگر،شنیدن حرف‌های هم، ساختن اعتماد و پیدا کردن رشته‌هایی که آدم‌ها را به هم پیوند می‌دهد.
میدان، وقتی زنده است که مردم در آن فقط از کنار هم عبور نکنند؛ کنار هم بنشینند، با هم حرف بزنند و در زندگی یکدیگر سهمی پیدا کنند.
اجتماعات شبانه، اگر به همین صمیمیت و پیوندهای انسانی میدان بدهند، می‌توانند فراتر از یک حضور جمعی باشند؛ می‌توانند زمینه‌ساز همدلی، همیاری، آشتی، دوستی و حتی تشکیل خانواده شوند. در دل همین اجتماعات است که اعتماد اجتماعی جان می‌گیرد و سرمایه‌ای شکل می‌گیرد که نه با بخشنامه ساخته می‌شود و نه با برگزاری مراسم به دست می‌آید؛ سرمایه‌ای به نام مردم و پیوند میان مردم.
من یک زیراندازم؛ اما قصه من، قصه همه آن لحظه‌هایی است که در میدان‌ها، مردم جایی برای یکدیگر باز می‌کنند.
آن شب، دو نفر کنار هم نشستند؛ اما نتیجه‌اش تنها یک هم‌نشینی نبود. یک دعوت شکل گرفت، دو خانواده با هم آشنا شدند و سرانجام، دو جوان به هم رسیدند.
از آن شب به بعد، هر بار که در میدان پهن می‌شوم، به جای خالی کنار خود نگاه می‌کنم. با خود می‌گویم شاید امشب هم کسی کنار کسی بنشیند که فردا، بخشی از مهم‌ترین خاطرات زندگی‌اش شود. شاید یک دوستی آغاز شود، شاید گرهی باز شود، شاید دستی به یاری دستی برسد و شاید قصه‌ای تازه از دل همین سادگی متولد شود.
من یک حصیرم و شما به من میگویید زیر انداز؛ اما وقتی مردم روی من کنار هم می‌نشینند، گاهی بیش از یک زیرانداز کار می‌کنم: من میان دل‌ها جا باز می‌کنم.
و این، راز ماندگاری اجتماعات شبانه در میدان‌هاست؛ اینکه میدان، فقط محل حضور مردم نباشد، بلکه محل پیوند مردم با یکدیگر باشد.
چون گاهی برای ساختن یک جامعه همدل، برای نزدیک کردن خانواده‌ها و برای رقم زدن یک اتفاق ماندگار، لازم نیست کار بزرگی انجام دهیم؛ کافی است زیراندازی پهن کنیم، جایی برای دیگری باز کنیم و اجازه دهیم زندگی، در سادگی یک هم‌نشینی، قصه خودش را بنویسد.

نظر شما
نام
پست الكترونيک
وب سایت
متنی که در تصویر می بینید عینا تایپ نمایید
نظر

آخرین اخبار

بيشتر

ویدئوها

بيشتر

تصاویر

بيشتر

پیوندها

بيشتر